در جزیرهٔ زندهٔ جیجو، یک مسافر با دریا، باد و زنی آشنا میشود که به او میآموزد چگونه به سکوت گوش بسپارد. او در نفس جزیره درمییابد که گذشته، حال و آینده با هم نفس میکشند. داستانی دربارهٔ عشق، فناپذیری و زمزمهٔ طبیعت.
هوای بالای جیجو بوی نمک میداد و بوی چیزی که همزمان کهن و تازه بود. وقتی هواپیما از پردهٔ ابرها گذشت، او جزیره را دید که مثل یک نفس در اقیانوس آرمیده بود. دشتهای تیرهٔ گدازه در برابر تپههای سبز نقش بسته بودند، باغهای مرکبات مثل خورشیدهای کوچک میان برگها میدرخشیدند، و دریا در لایههای بیپایان از آبی تیره به فیروزهای میغلتید. گویی جزیره او را صدا میزد، نه با کلمات، بلکه با باد. در آن زمزمه چیزی از گذشته بود، چیزی از حال، و چیزی که هنوز زاده نشده بود، و هر سه با هم در سینهاش حرکت میکردند.
او احساس کرد انگشتانش روی شیشهٔ پنجره میلرزند. نه از ترس، بلکه از یک بازشناسی. انگار بدنش میدانست که آن پایین چیزی هست که مدتهاست در انتظار اوست. چرخها به آسفالت رسیدند. هواپیما لحظهای لرزید و او چشمانش را بست. وقتی دوباره باز کرد، دنیا دیگرگونه بود. روشنتر. لبههایش نرمتر.
در سالن ورودی، بوی قهوه و نانهای شیرین در هوا بود. مردم با چمدانهایی که برای جثهشان بزرگ به نظر میرسیدند شتابان از کنارش میگذشتند. او آهسته راه میرفت، انگار پاهایش باید دوباره یاد میگرفتند راه رفتن چیست. بیرون، تاکسی منتظر بود. راننده سر تکان داد و بیآنکه چیزی بگوید لبخند زد. چهرهاش مثل چرم کهنه چینخورده بود، دستهایش آفتابسوخته و پر از زخم سالها کار. چمدان را طوری برداشت که انگار کودکی بود و با احتیاط در صندوق عقب گذاشت.
تاکسی از جادههایی از سنگ بازالت گذشت. دیوارهایی از سنگهای سیاه مثل خطهای خاطره در امتداد باغهای نارنگی کشیده شده بودند. سنگها را با ملات نچیده بودند بلکه روی هم چیده بودند، هر قطعه با دقت جایگذاری شده بود تا باد بتواند از میانشان بگذرد بیآنکه همهچیز را واژگون کند. او دید که برگهای درختان نارنگی در نسیم میلرزند، دید که میوهها هنوز سبزند اما سنگین بر شاخهها آویزاناند. راننده بیآنکه زیاد حرف بزند به هالاسان اشاره کرد، پیکر عظیم کوهی که آسمان را بر دوش میکشید. قله در ابر پوشیده بود، انگار کوه پنهان میشد یا از چیزی مهم نگهبانی میکرد. بعد به رگهای نقرهای اشاره کرد که دریا در آن با نور بازی میکرد.
او احساس کرد که منظره به او نگاه میکند، انگار جزیره نهفقط بیرون از او قرار داشت بلکه در درونش نیز میگشود. جاده در میان دهکدههایی پیچ میخورد که سقفهای نیایشان زیر آفتاب میدرخشیدند. کودکان در سایهٔ درختان بازی میکردند، زنان سالخورده روی چهارپایههای کوتاه نشسته بودند و سبزیجات را در سبد جدا میکردند. مردی اسب کوچک قهوهایای را در امتداد جاده میبرد، حیوان آرام راه میرفت و کنجکاوانه به کناری نگاه کرد وقتی تاکسی گذشت. همهچیز در ریتمی حرکت میکرد که نه شتابزده بود و نه ساکن. ریتمی که او فراموش کرده بود بشناسد.
در مهمانخانه، سقفی نیای خشخش میکرد. در حیاط، برگهای نیلوفر آبی در گلدانهای سفالی شناور بودند. آب بهآرامی نفس میکشید، انگار هنوز هر فصل را در خود داشت. او چمدانش را در اتاقکی کوچک با دیوارهای چوبی و پنجرهای رو به باغ گذاشت. تختی پایینافتاده با ملحفههای سفید بود، میزی کوچک با یک قوری چای و دو فنجان، و در گوشهای سبدی نیای با پتوهای اضافه. بوی چوب و بخور در هوا پیچیده بود. پنجره را باز کرد و باد را به درون راه داد. باد بوی گل میداد و دریا و خاکی که تازه باران خورده بود.
او دریافت که سکوت فضا میسازد. سکوت خالی نبود، پر از نفس بود. پر از صدای برگهایی که به هم میسائیدند. پر از صدای دور پرندگان. پر از صدای آرام پاشیدن آب در گلدانهای حیاط. روی تخت نشست و احساس کرد شانههایش پایین میافتند، گردنش شل میشود، افکارش کند میشوند. تا آن لحظه نمیدانست چقدر خسته است.
آن بعدازظهر به سمت دریا راه رفت. مسیر باریک بود و پوشیده از سنگریزههایی که زیر کفشهایش خِشخِش میکردند. در دو طرف، گلهای وحشی روییده بودند، شکوفههای بنفش کوچک و ستارههای سفیدی که گویی نور را در خود میگرفتند. هرچه به آب نزدیکتر میشد، هوا شورتر میشد. صدای موجها را پیش از دیدنشان شنید، غلتیدن و شکستن ریتمیکی که تنفسش را ناخودآگاه با خود هماهنگ کرد.
در ساحل، گروهی از زنان با لباسهای غواصی سیاه طنابها و تورهایشان را جابهجا میکردند. هائنیو، اینطور خوانده بود، اما دیدن چیز دیگری بود از خواندن. پوستشان از نمک و آفتاب میدرخشید، دستهایشان قوی و هشیار بود. آرام با هم صحبت میکردند، گاه بلند میخندیدند به چیزی که او نمیفهمید. حرکاتشان کارآمد و دقیق بود. هیچ اشارهای اضافه نبود. یکییکی به درون موجها میلغزیدند. وقتی بالا میآمدند، صدای سومبیسوری شنیده میشد، بازدمی سوتمانند که مثل نواری باریک روی آب میکشید. او در آن صدا سه نغمه شنید: درود، دعا، سپاس. فکر کرد شاید هر نفس در این جزیره در سهگانگی سخن میگوید.
روی صخرهای بزرگ و سیاه نشست و تماشا کرد. آفتاب گردنش را میسوزاند. آب چنان درخشان میدرخشید که مجبور شد چشمانش را نیمهبسته نگه دارد. زنان گاه دقیقهها زیر آب میماندند، و هر بار که یکی بالا میآمد، احساس آسودگی میکرد. انگار بازگشت آنها به سطح، بازگشت خودش بود به چیزی که گم کرده بود.
یکی از غواصان با ماسک بالازده روی پیشانی به سویش آمد. پوستش از آفتاب و سالها رگهرگه شده بود، در چشمانش چیزی از خنده بود و چیزی از جدیت. مویش خیس بود و به جمجمهاش چسبیده بود، قطرههای آب از شقیقهها و گونههایش میریخت. سبدی نیای پر از صدف و جلبک دریایی بر پشت داشت. سبد را زمین گذاشت و بیآنکه اجازه بخواهد کنارش نشست. هنوز نفس عمیق میکشید، سینهاش بهوضوح بالا و پایین میرفت.
گفت نامش هائرا است. گفت نامش در این جزیره میتواند هم به معنای دریا باشد و هم عشق، و هر دو درستاند وقتی کسی خوب گوش بسپارد. صدایش پایین و آرام بود، هر هجا با دقت گذاشته میشد، انگار کلمات گرانبها بودند. از او پرسید کجایی است. او از شهری گفت که در آن زندگی میکرد، از ساختمانهای اداری و بزرگراهها و بارانی که همیشه خاکستری بود. هائرا سر تکان داد، انگار همهٔ آن را میفهمید بیآنکه هرگز دیده باشد.
او را به سوی مسیری فراخواند که یک «پدربزرگ سنگی» ایستاده بود: یک دولهاروبانگ با کلاهی گرد، چشمانی برجسته و لبخندی که هیچ عجلهای نداشت. مردم هنگام گذر روی کلاهش ضربه میزدند. او هم حالا این کار را کرد، با احتیاط. در سنگ گرمایی نهفته بود، انگار در اعماق جزیره هستهٔ آتشی هنوز نفس میکشید. سطح سنگ زبر بود اما هزاران دستی که سالها از آنجا گذشته بودند آن را صیقل داده بودند. او شیارها و حفرهها را حس کرد، جاهایی که باران سنگ را ساییده بود.
هائرا گفت که پدربزرگ به مردم لبخند نمیزند، بلکه به زمان لبخند میزند. حجار مدتها پیش رفته بود، سنگ باقی مانده بود، و با اینحال دولهاروبانگ نیز با هر باران و هر آفتاب تغییر میکرد. همهچیز در سهگانگی نفس میکشد، گفت: آنچه بوده، آنچه اکنون در حرکت است، آنچه هنوز زاده نشده. کسی که این را دریابد، جور دیگری راه میرود. دستش را روی شکم مجسمه گذاشت و لحظهای چشمانش را بست. او هم همین کار را کرد و زیر کف دستش لرزشی احساس کرد که شاید باد بود یا شاید چیز دیگری.
آن شب برنج با ماهی کبابی و سبزیجاتی خورد که نمیشناخت اما تازه و سبک بودند. صاحب مهمانخانه چای سبز در فنجانی کوچک ریخت و وقتی او سر تکان داد، لبخندی گسترده زد. چای هم تلخ بود و هم شیرین، و رایحهاش او را به یاد جنگلها و صبحها انداخت. آرام خورد، بیش از حد لازم جوید، هر جزئیات را چشید. بیرون جیرجیرکها آواز میخواندند و جایی دور سگها کوتاه پارس میکردند و باز ساکت میشدند.
آن شب خواب آبی را دید که نور را در خود نگه میداشت. روی پشتش شناور بود، زیر خود صدای آرام چرای علفهای دریایی را میشنید، بالای سرش خورشیدی میدید که کسی از آن نمیسوخت. چیزی در اعماق حرکت میکرد که همزمان ماهی بود و هم پرسش. دستی، شاید دست خودش، شاید جزیره، دراز شد و به سویش دراز شد. انگشتان به هم نرسیدند اما فضای میانشان میلرزید. وقتی بیدار شد، نمک مثل حاشیهای نازک بر لبهایش نشسته بود، و در خشخش سقف لحظهای نتِ سوتمانند نفسی را شنید که نفس خودش نبود.
صبح روز بعد با صدای پرندگان بیدار شد. نور در اتاق نرم و طلایی بود. برخاست و صورتش را با آب سرد از کاسهای شست. آب بوی سنگ میداد. لباس پوشید و بیرون رفت. هوا تازه بود، آسمان هنوز نیمهصورتی از طلوع آفتاب. در حیاط، صاحب مهمانخانه روی چهارپایهای نشسته بود و ادویهجات را جدا میکرد. لبخند زد و به کاسهای برنج و سبزیجات اشاره کرد که برایش آماده بود. ایستاده، با بشقاب در دست، خورد و به برگهای نیلوفر آبی نگاه کرد که بهآرامی باز میشدند.
کوه او را میکشید. نمیدانست چرا، اما احساس کرد باید صعود کند. بطری آبی و کولهپشتی کوچکی برداشت و راه افتاد. مسیر پهن آغاز شد و بهتدریج بالا رفت. در کنار راه تابلوهایی با فاصلهها و هشدارها بود. رهروان دیگر با عصاهای پیادهروی و رنگهای تندشان از کنارش گذشتند. او کندتر از آنها راه میرفت، نه از خستگی، بلکه چون میخواست همهچیز را ببیند.
ریشههای درختان مثل پلههایی در خاک افتاده بودند. سرخسها هوا را خنک و مرطوب نگه میداشتند. گوتجاوال، جنگلی که گویی از شکافهای گدازهٔ کهن نفس میکشید، او را واداشت گامهایی آرامتر بردارد. جنگل انبوهتر از آن بود که انتظار داشت. شاخهها بالای سرش درهم میرفتند و فقط تکههایی از نور را عبور میدادند. زمین ناهموار بود، پر از حفره و شکاف که زمانی گدازه از میانشان گذشته بود. خزه سنگها را مثل مخملی سبز پوشانده بود. میان درختان تارهای عنکبوت با قطرات شبنم آویزان بود که مثل کریستالهای کوچک میدرخشیدند.
سه بار ایستاد. بار اول برای نوشیدن آبی که قطرهقطره از سنگی میچکید. دستش را زیر آن گرفت و قطرات سرد را روی کف دستش جمع کرد. دستش را به دهان برد و نوشید. آب طعمی پاک و تازه داشت، بی طعم فلزی آب لوله. بار دوم ایستاد تا ضربان قلبش را حس کند و دریابد که آرامتر شده است. انگشتانش را روی گردنش گذاشت و شمرد. نفسش عمیق و منظم بود. بار سوم ایستاد تا هیچ کاری نکند و در عین حال همهچیز را بشنود. جنگل آواز میخواند. پرندگان، حشرات، باد میان برگها، تِرَق شاخهها، خشخش دور آب. همه با هم و در عین حال جدا از هم.
بالاتر، تنهها باریکتر شدند، نور سفیدتر، هوا تیزتر. درختان جای خود را به بوتهها و علفهای کوتاهی دادند که در باد تاب میخوردند. سنگها اینجا بزرگتر و تیزتر بودند، ساختهشده از آتش و زمان. رهروان دیگری را دید که در گروههای کوچک استراحت میکردند، از منظره عکس میگرفتند، میخندیدند و از جعبههای پلاستیکی غذا میخوردند. او به راهش ادامه داد.
در لبهٔ دهانه، بائنگنوکدام مثل آینهای گرد افتاده بود. آب تیرهسبز و کاملاً ساکن بود. حاشیهٔ دهانه پر از سنگریزه و علف زرد بود. چمباتمه زد و به آب نگاه کرد. وقتی روی آن خم شد، سه چهره را همزمان دید: چهرهای که زمانی بود، جوانتر و نامطمئنتر، با چشمانی که خیلی میپرسیدند. چهرهای که اکنون داشت، پیرتر و آرامتر، با خطهایی دور دهان. و چهرهای پیرتر که هنوز نمیشناخت، با موی سفید و چشمانی که دیگر نمیپرسیدند، فقط نگاه میکردند. به هم نگاه کردند و در هم فرورفتند، همانطور که حلقههای آب میتوانند یکدیگر را ببلعند بیآنکه آب ناپدید شود.
نمیدانست به زمان نگاه میکند یا به خودش. شاید به هر دو. باد گویی لحظهای تأیید کرد که چنین پرسشهایی همیشه پاسخ نمیخواهند. مدتی طولانی نشست. پاهایش خشک شدند اما تکان نخورد. آفتاب بهآرامی جابهجا شد و رنگ آب را از سبز به آبی و تقریباً سیاه تغییر داد. ابرها روی دهانه شناور بودند و انگار زیر او شنا میکردند.
پایین در دهکده، هائرا روی قطعهسنگ بازالتی نشسته بود و شناگرش را تعمیر میکرد. قسمت پایین شیء نیای شکسته بود و او شاخههای تازه را با طنابی محکم میبست. دستهایش سریع و مطمئن حرکت میکردند. او دربارهٔ دریاچه گفت. هائرا سر بلند کرد و لبخند زد. گفت کوه پیکری دارد و آدمها با پیکر خود از کوه بالا میروند. که پیکر و پیکر یکدیگر را میشناسند. که همین کار را با کلام و روح انجام میدهند. سه سطح، سه کلید، و گاهی دری باز میشود.
دستش را روی سینهاش گذاشت. حس کن، گفت. یک ضربه برای جایی که از آن آمدهای، یکی برای جایی که اکنون ایستادهای، یکی برای جایی که هنوز جرئت نگاه کردن به آن را نداری. او احساس کرد قلبش پاسخ میدهد، آهسته و دقیق. ضربان قویتر از آنچه به یاد داشت بود. دریافت که کلمات زائد میشوند. که هرچه باید گفته میشد، در سکوت میان ضربانها گفته شده بود.
روزها مثل صفحاتی که پیشتر نوشته شده بودند اما هنوز تازه به نظر میرسیدند، باز میشدند. هر صبح با آفتاب بیدار میشد. هر صبح برنج و چای میخورد. هر صبح به ساحل یا دهکده یا کوه میرفت. و هر روز چیز تازهای دربارهٔ جزیره و خودش میآموخت.
صدای دروازههای چوبی کوچک را شناخت که با یک، دو یا سه میله بیان میکردند کسی خانه است یا نه. یک میله یعنی کسی کوتاه بیرون رفته. دو میله یعنی مدت طولانیتری. سه میله یعنی خانه برای آن روز خالی است. دید که مردم بیآنکه در بزنند این نشانهها را میخوانند و عبور میکنند یا میایستند. بوی برنجی که در حیاطی بخار میکرد استشمام کرد، رایحهای شیرین و آرامشبخش. دید کودکانی که شناوری نیای را مثل قایق در برکهای میراندند، صداهایشان بلند و هیجانزده.
زن سالخوردهای با کمری خمیده و دستهایی چون چنگال به او گفت که صخرهها شکل داستانها به خود میگیرند. که در نزدیکی ساحل، سری اژدها به سمت شمال خیره شده. او را به آنجا برد، آهسته با عصایی راه رفت، و به صورتبندی از سنگ سیاه اشاره کرد که واقعاً شبیه سر جانوری با دهانی باز بود. گفت هرکس سه بار به سنگ دست بزند، آنچه را فراموش کرده به یاد میآورد. او خندید و این کار را کرد، احساس مسخرگی و درستی همزمان داشت. سنگ زبر و گرم بود. سه بار آرام ضربه زد و منتظر ماند. هیچ اتفاقی نیفتاد. اما وقتی به دهکده بازگشت، ناگهان بوی آشپزخانهٔ مادربزرگش را به یاد آورد، طرزی که نور خورشید از پردهها میتابید، حس دست او در موهایش. چیزهایی که فراموش کرده بود اما همیشه آنجا بوده بودند.
نزدیک غروب، چای را به لبهٔ مزرعهای بردند. هائرا سه قطره روی زمین دمید و چیزی نگفت. او چیزی نپرسید و دریافت که با اینحال میفهمد این کار برای چیست. برای زمین. برای ارواح. برای توازن میان گرفتن و دادن. ساکت نشستند و چای نوشیدند. آسمان نارنجی و بنفش رنگ گرفت. از دور صدای مردمی میآمد که روزشان را به پایان میبردند.
با هم به سئونگسان ایلچولبونگ رفتند، تاجی از سنگ تیره که از دریا برخاسته بود. سازهای عظیم، نیمدایرهای از دیوارههای سنگی که مثل آمفیتئاتری طبیعی از آب بیرون زده بودند. از پلههای سنگیای بالا رفتند که میلیونها پا کنده بودند. باد اینجا قویتر بود، شور و تیز. مجبور شد چشمانش را نیمهبسته کند در برابر قدرت آن. هائرا جلوتر از او راه میرفت، پیکرش سبک و قوی، پاهایش بیزحمت جایی برای گام گذاشتن مییافت که او باید جستجو میکرد.
تا جایی بالا رفتند که علف آغاز میشد و روی قطعهسنگی صاف نشستند. افق خطی نازک از مداد بود. آسمان بالای آن رنگ مس و بهآرامی بنفش نرم گرفت. دریا بیپایان کشیده شده بود. موجها مثل موجوداتی زنده میغلتیدند. کف، خطوطی سفید ساخت که پیوسته جابهجا میشد. اولین دقیقهٔ طلوع تنها دقیقهٔ نور نیست، گفت هائرا. دومی و سومی نیز به همان اندازه کار میکنند. فقط همه این را نمیبینند.
او از سادگی آن حرف باید میخندید، و احساس کرد آن جمله چیزی در او جابهجا کرد. انگار مبلی که مدتها در یک جا مانده بود سرانجام تکان خورد و فضایی پدید آمد. به نیمرخ او نگاه کرد. بینیاش راست و محکم بود، فکش مصمم. مویش در باد میرقصید و او آن را کنار نمیزد. اجازه میداد باد کارش را انجام دهد.
در راه بازگشت، نارنگیای از درختی چید که پایین بر مسیر آویزان بود. درخت کهنسال بود، تنهای کلفت و گرهدار. میوه را چرخاند و کندش، و ساقهای با سه برگ سبز همراهش آمد. وقتی پوست را شکافت، رایحهای تند و شیرین و تیز در هوا پاشید. نارنگی را دو نیم کرد و نیمی به او داد. طعمش را چشید. طعمی شفاف و گرد، شیرین با اندکی ترشی. آبمیوه روی انگشتانش ریخت. حس کرد میوه همزمان چیزی را پاک میکند و چیزی را بازمیگرداند. طعم شتاب و خستگی را پاک میکرد. خاطرهٔ اینکه غذا چه طعمی میتواند داشته باشد وقتی توجه کنی را بازمیگرداند.
شبی بود در چئونجهیون، جایی که آب در سه آبشار پایین میریخت و آخرین مه را با دریا همراه میکرد. با موتوری که هائرا از همسایهای قرض گرفته بود به آنجا رفتند. او پشت نشست و کنارهها را گرفت. باد در صورتش شلاق میزد. قلبش میکوبید، نیمی از ترس، نیمی از هیجان. هائرا بلند خندید و چیزی فریاد زد که در باد نشنید.
در آبشار شلوغتر بود. گردشگران با عصای سلفی عکس میگرفتند، کودکان روی مسیر خیس اینسو و آنسو میدویدند. اما وقتی به سمت آبشارهای پایینتر رفتند، آرامتر شد. هوا آبیخاکستری بود، آبشار نقرهای. لباسشان از قطرهها تیره شد. مه مثل پردهای آویزان بود. دستش را در آن فرو برد و حس کرد قطرهها پوستش را خیس میکنند.
او آرام از هفت پری گفت که گفته میشد در نوری شبانه اینجا رقصیدهاند. از فانیای که پشت بوتهها پنهان شد و عاشق یکی از آنها شد. از اینکه چگونه نامش را صدا زد اما او باید به آسمان بازمیگشت. از اشکهایش که در بسترهای سنگی آرامتر از کلماتاند. او به مه نگاه کرد و فکر کرد سایههایی میبیند. نه ترسناک. بیشتر انگار هوا خاطرهای را برای کسی که خوب نگاه کند نگه میداشت.
به چه باور داری، پرسید. مدتی طولانی ساکت ماند. سپس گفت که افسانهها گاهی باد هستند که حقیقتها را جابهجا میکنند. که مهم نیست روی کاغذ وجود داشته باشند یا نه، اگر هوا هنوز آنها را بشناسد. که داستانها لازم نیست حقیقی باشند تا حقیقت را بازگو کنند. او سر تکان داد و احساس کرد این را به شکلی عمیقتر از کلمات میفهمد.
سوی دیگر سکوت را نیز شناخت. یک شب، جشنی در خیابان پر از فانوس و نور به راه افتاد. طبلها، گونگها، فلوتها. گاوی چوبی، بزرگ و بهشدت نقاشیشده به رنگ قرمز و زرد و آبی، بر دوش مردانی که ریتمیک راه میرفتند تاب میخورد. رنگهایی که غبار را بلند میکردند. کودکان با مشعلهای کوچک همراهش میدویدند. زنان سبدهایی از میوه و گل حمل میکردند. صف سه بار توقف کرد. هر بار، شمنها رقصی اجرا کردند با همان حرکاتی که هر بار عمیقتر به نظر میرسید. پیکرشان وحشی اما کنترلشده حرکت میکرد، چهرهشان نقابی از تمرکز بود. با زبانی میخواندند که او نمیشناخت اما مثل چیزی صدا میداد که همیشه بوده.
شراب برنج در کاسههای کوچک میدرخشید، بر زمین نثار میشد، توسط سالمندان نوشیده میشد، با جوانان تقسیم میشد. هائرا فنجانی به او داد. نوشید و لحظهای طعم ترشی مرکبات را در گرمای شراب چشید. الکل بهآرامی در گلویش سوخت و بعد سینهاش را از گرمایی مطبوع پر کرد. احساس کرد بخشی از چیزی بزرگتر است. نهفقط تماشاگر بلکه شرکتکننده. انگار جشن برای او برپا نشده بود اما او همچنان خوشآمد بود.
هائرا گفت که مردم صید بزرگ نمیخواهند بلکه توازن میخواهند. که طمع، نفرت و نادانی سه زهرند. که پیکر، کلام و روح را آلوده میکنند. که سخاوت، عشق و بینش پادزهرشاناند. که آیینها همزمان یادآوری و تمریناند. او به زنانی فکر کرد که صبح تورهایشان را رها میکردند. به نفسشان که نه در برابر دریا بلکه همراه با دریا حرکت میکرد. به شکلی که به هم در بارگیری و تخلیه کمک میکردند. به شکلی که میخندیدند اما میتوانستند ساکت هم باشند.
یک بعدازظهر از او خواست او را نیز به آب ببرد. هائرا با نگاهی که هم پرسش بود و هم پاسخ به او نگاه کرد. سر تکان داد و گفت صبح روز بعد میروند. زود، پیش از آنکه آفتاب داغ شود. آن شب بد خوابید، هیجانزده مثل کودکی.
صبح روز بعد کنار صخرهها هم را دیدند. هوا هنوز خنک بود، دریا آرام. او ماسکی و توضیحی کوتاه به او داد. نه عمیق، نه قهرمانانه، گفت. گوشدادن کافی است. توضیح داد چگونه باید نفس بکشد، چگونه زیر آب حرکت کند، چگونه در برابر جریان مقاومت نکند بلکه همراهش برود. او سر تکان داد و کوشید همه را به خاطر بسپارد.
آب سردتر از آنچه انتظار داشت بود. وقتی به سینهاش رسید، نفسش برید. اما پس از چند ثانیه بدنش سازگار شد. ماسک را زد و غواصی کرد. زیر پوست دریا نور به نوارها بریده شده بود. اشعهٔ خورشید از سطح فرو میرفت و الگوهایی متحرک روی بستر ترسیم میکرد. صخرهها پلههایی رسم میکردند، پوشیده از جلبک و صدف. علفهای دریایی خطوطی بر بستر میکشیدند، در جریان تاب میخوردند. ماهیای با نگاه کسی که مدتهاست صبر میکند به او نگریست. ماهی کوچک و نقرهای بود با خطوط سیاه. انگشتانش را حرکت داد و ماهی نزدیکتر شنا کرد، کنجکاو. لبخند زد بیآنکه دریا آن را ببیند، و حس کرد نفسش خودبهخود با ریتم بالا و پایین هماهنگ میشود.
هائرا را در اعماق دید، پیکرش شکلی تیره در برابر آب آبیروشن. بیزحمت حرکت میکرد، غوطهور و برخاسته مثل مرغ دریایی. موهایش پشت سرش تاب میخورد. چیزی از بستر برداشت، در تورش گذاشت، و بیشتر شنا کرد. کوشید دنبالش برود اما ریههایش شروع به سوختن کردند. بالا آمد.
وقتی بالا آمد، سومبیسوری کنارش شنیده شد. حالا نزدیکتر از همیشه. صدا شفاف و تیز بود و مثل خود زندگی به نظر میرسید. دانست که تنها به صدایی گوش نمیسپارد بلکه به شیوهای از زندگی. به قرنها زنانی که این آب را با هم شریک شده بودند. هائرا کنارش شناور بود، نیمی از صورتش در آفتاب، نیمی در سایه. لبخند زد. دریافت که بعضی پاسخها فقط در آب گفته میشوند.
دوباره دو بار غواصی کردند. هر بار کمی عمیقتر رفت، کمی بیشتر زیر ماند. بدنش سریع یاد میگرفت. یا شاید به یاد میآورد. شاید شنا چیزی بود که همهٔ بدنها پیش از تولد میشناختند. وقتی دوباره روی صخرهها نشستند، زیر آفتاب خشک شدند. نمک روی پوستش سفت شد. مویش سفت و چسبناک بود. اما احساس زندهبودنی کرد که به یاد نداشت پیشتر حس کرده باشد.
روزهای آخر خیلی سریع گذشتند. کوشید آنها را نگه دارد اما زمان را نمیشود گرفت. یک بار دیگر به هالاسان رفت، این بار تنها. کوه او را مثل دوستی قدیمی خوشآمد گفت. بالا کنار دریاچه مدتی طولانی نشست. به چهرههایش در آب نگاه کرد و دید که تغییر کردهاند. چهرهٔ جوانتر دیگر آنقدر نامطمئن نبود. چهرهٔ کنونی دیگر آنقدر خسته نبود. چهرهٔ پیرتر حالا لبخند میزد.
در دهکده قدم زد و به مردمی که یاد گرفته بود بشناسد سلام کرد. زن سالخوردهٔ کمرخمیده. مرد با اسب قهوهای. کودکانی که همیشه کنار پمپ آب بازی میکردند. متقابلاً سلام کردند، برخی با سری تکانداده، برخی با لبخند، چند نفر با کلماتی که او نمیفهمید اما گرمایش را حس میکرد.
یک بار دیگر برنج با ماهی در مهمانخانه خورد. صاحب مهمانخانه چای اضافه ریخت و بستهای کوچک به او داد. درون آن جلبک خشک و پاکتی چای بود. برای خانه، گفت، و دستش را کوتاه روی شانهاش گذاشت.
صبح آخر باد در دستههای محکم آمد. در بندر، کشتیها در خشکی ماندند. موجها بلند و سفید از کف بودند. او و هائرا به ساحلی رفتند که همهچیز از آنجا آغاز شده بود. دولهاروبانگ همانجا ایستاده بود که همیشه ایستاده بود، و با اینحال دیگرگونه، چون آنها اکنون میدانستند خود چه شدهاند.
سه بار به کلاه ضربه زد. یک بار برای همهٔ آنچه پیشتر میدانست، برای مردی که با پرسش و خستگی به اینجا رسیده بود. یک بار برای همهٔ آنچه در او بیدار شده بود، برای روزهای راه رفتن و غواصی و گوشدادن. یک بار برای آنچه هنوز باید بگشاید، برای زندگیای که با همان خیابانها اما چشمانی دیگر در انتظارش بود.
هائرا دستش را روی شکم سنگ گذاشت. سپس دستش را کوتاه روی سینهاش گذاشت، درست جایی که قلبش میتپید. تو بازمیگردی، گفت. نه چون باید، بلکه چون دریا فراموش نمیکند. سر تکان داد و جرئت کرد سکوت کند. کلمات خیلی کوچک میبودند.
او نارنگیای از کیفش درآورد و به او داد. میوه کاملاً گرد و سنگین در دستش بود. برای راه، گفت. میوه را دستنخورده در کولهاش جا داد. میخواست آن را نگه دارد همانطور که پیمانی را نگه میدارند.
همدیگر را در آغوش گرفتند. پیکرش محکم و گرم بود. بوی دریا و آفتاب میداد. چشمانش را بست و کوشید این لحظه را در حافظهاش ثبت کند. باد در صورتش. صدای موجها. حس بازوانش دورش. سپس رها کردند.
به مهمانخانه بازگشت، چمدانش را برداشت، از صاحب مهمانخانه تشکر کرد، و سوار تاکسی شد. راننده همان مردی بود که هنگام ورود دیده بود. سر تکان داد و لبخند زد، انگار همهچیز را میفهمید. در راه از پنجره به مزرعهها، دیوارها، درختان نگاه کرد. همهچیز همان به نظر میرسید و در عین حال کاملاً دیگرگونه.
در هواپیما نارنگی را پوست کند. رایحه فضای کوچک را پر کرد و زنی کنار او از کتابش سر بلند کرد و لبخند زد. میوه را شکافت و سه پر خورد. با هر پر، تصویری بازمیگشت.
پر اول دیوارهای کوچک گدازه را برایش بازآورد که باد را همراهی میکردند بیآنکه بشکنندش. اینکه چگونه سنگها با دقت روی هم چیده شده بودند بهدست کسانی که میدانستند خمشدن از شکستن قویتر است.
پر دوم حبابهای هوایی را بازآورد که از موی هائرا مثل نقطههای کوچک نور بالا میآمدند. اینکه چگونه او زیر آب زندگی میکرد همانطور که دیگران روی خشکی زندگی میکنند، با همان طبیعیبودن.
پر سوم لبهٔ دهانه را بازآورد جایی که ابرها بهآرامی در آینه میآمدند و میرفتند. اینکه چگونه آنجا سه چهرهاش را دیده بود و دریافته بود که زمان خطی نیست بلکه دایره است.
باقیماندهٔ میوه را در کیفش گذاشت. نه از صرفهجویی بلکه چون نگهداشتن گاهی شکلی از احساسکردن است. چون میخواست سفر کمی بیشتر ادامه یابد.
در خانه همهچیز همانطور بود که رهایش کرده بود. کلید هنوز در قفل جا میگرفت. نامهها روی پادری بودند. گیاهان کمی پژمرده بودند اما نمرده. پنجره را باز کرد و هوا را به درون راه داد. هوا بوی دود اگزوز و باران روی بتن میداد. چمدانش را زمین گذاشت و روی مبل نشست. بالش سفتتر از آنچه به یاد داشت بود. دیوارها سفیدتر بودند. یا شاید چشمانش دیگرگون شده بودند.
آن هفتهٔ اول، در زندگیاش مثل در رؤیایی حرکت کرد. به سر کار رفت، پشت میزش نشست، به ایمیلها پاسخ داد، با همکاران صحبت کرد. اما همهچیز دورتر احساس میشد، انگار غشایی نازک میان او و دنیا بود. همکارانش پرسیدند سفرش چطور بود. گفت زیبا بود. سر تکان دادند و گفتوگویشان دربارهٔ ضربالاجلها و جلسات را ادامه دادند. دریافت که برای آنچه رخ داده بود کلمهای ندارد. که بعضی چیزها را نمیشود بازگو کرد، فقط میشود حس کرد.
شبها چای پاکتیای درست کرد که صاحب مهمانخانه به او داده بود. چای بوی دریا و خاک میداد. آرام نوشید، با هر دو دست فنجان را نگه داشت و چشمانش را بست. لحظهای بازگشت به حیاط با برگهای نیلوفر. لحظهای صدای جیرجیرکها و باد از میان سقف نیای را شنید. بعد چشمانش را باز کرد و دوباره اینجا بود.
بعدتر، میان شیشه و بتن، گاهگاهی نت سوتمانند نفسی را میشنید که میشناخت. اولین بار در خیابان رخ داد. به سوی سوپرمارکت میرفت و ناگهان، میان صدای ترافیک و صداها، آن را شنید. سومبیسوری. چنان واضح که انگار هائرا کنارش راه میرفت. ایستاد. مردم با ناراحتی از کنارش گذشتند. نگاهی به اطراف انداخت اما البته کسی را ندید. با اینحال بوده بود. مطمئن بود.
بار دوم در پارک بود. روی نیمکتی نشسته بود و به برکهای نگاه میکرد که اردکها در آن شنا میکردند. باد بلند شد و شاخههای درختان را خم کرد. و آنجا، در صدای باد میان برگها، دوباره آن را شنید. سه نغمه. درود، دعا، سپاس. لبخند زد و دستش را روی نیمکت کنارش گذاشت، انگار هائرا میتوانست آنجا بنشیند.
جور دیگری راه رفتن آغاز کرد. آهستهتر. با توجه بیشتر. چیزهایی را دید که پیشتر هرگز ندیده بود. لانهٔ پرندهای بر درختی کنار ایستگاه. طرزی که نور در فوارهای در آب بازی میکند. الگوی سنگها در دیواری. گاه وسط پیادهرو میایستاد تا به چیزی نگاه کند و مردم به او میخوردند و عذرخواهی یا ناسزا میگفتند. عذر میخواست و راه میرفت، اما لحظهای میایستاد.
شروع کرد به «ضربهزدن به شهر». این نامی بود که خودش برایش گذاشت. ضربهزدن. وقتی از کنار دیواری کهنه میگذشت، سه بار ضربه میزد. ضربهٔ اول درود میفرستاد به کسی که بوده، مردی که شتاب میکرد و نگاه نمیکرد. ضربهٔ دوم سپاس میگفت به کسی که اکنون بود، مردی که یاد گرفته بود بایستد. ضربهٔ سوم دعوت میکرد به آنچه هنوز نمیشناخت، مردی که هنوز میشد.
اول با خجالت این کار را میکرد، میترسید مردم نگاهش کنند. اما پس از مدتی دریافت که کسی توجه نمیکند. که مردم چنان سرگرم شتاب خودشان بودند که حتی مردی را که دیواری را لمس میکرد نمیدیدند. این آزادی عجیبی به او داد. به پلها، نیمکتها، درختان، مجسمهها ضربه میزد. به هر چیزی که از سنگ یا چوب بود و بهاندازهٔ کافی کهن به نظر میرسید که داستانها بداند.
گاهی زیر دستش گرمایی حس میکرد. نه همیشه. اما گاهی. انگار سنگ پاسخ میداد. انگار در اعماق شهر هنوز چیزی زنده بود که منتظر بود کسی بپرسد. میدانست که ممکن است این تخیل او باشد. اما همچنین میدانست که تخیل نوعی حقیقت است.
گاهی بوی مرکبات را حس میکرد در حالی که غیرممکن به نظر میرسید. در مترو، میان بوی بدن و بوی فلز، ناگهان رایحهٔ تند و شیرین نارنگی. در دفترش، میان قهوه و کاغذ، جرقهای از رایحهٔ مرکبات که وادارش میکرد از صفحهٔ نمایش سر بلند کند. دنبال منبعش میگشت اما هرگز پیدایش نمیکرد. با اینحال رایحه بود. و هر بار او را بازمیگرداند به مسیر جیجو، به درخت با تنهٔ کهن، به دستان هائرا که پوست را میشکافتند.
گاهی در سنگی تصادفی گرمایی باقیمانده حس میکرد که کسی دیگر متوجهش نمیشد. در پارک، به تختهسنگی که نیمی در زمین بود دست زد. دستش روی سطح سرد ثابت ماند. منتظر ماند. و سپس، پس از شاید یک دقیقه، حسش کرد. گرمایی نرم که از قلب سنگ میآمد. انگار آفتاب دیروز هنوز در آن میزیست. به اطراف نگاه کرد. زنی با سگش گذشت. دو کودک روی تاب بازی میکردند. کسی او را ندید. چشمانش را بست و دستش را روی سنگ نگه داشت تا گرما به بازویش کشیده شد و سینهاش را پر کرد.
و گاهی خواب میدید. نه هر شب، اما بهاندازهٔ کافی. خواب کوهی را میدید که نفس میکشید. خواب دهانهای را میدید که با آب پر و خالی میشد همانطور که ریهها با هوا پر و خالی میشوند. خواب جزیرهای را میدید که از میان او نفس میکشید، دندههایش را بیرون میراند، قلبش را با ریتم خود میبرد. سپس بیدار میشد، گاهی با اشک روی گونههایش که دلیلش را نمیدانست، با این احساس که زمان لحظهای دایرهای شده بود. نه خطی که پشت سرش میماند و پیش رویش کشیده میشد، بلکه دایرهای که گذشته و آینده در آن دست در دست راه میرفتند و حال فضایی بود که در آن یکدیگر را ملاقات میکردند.
نوشت. نه فوراً. هفتههای اول نمیتوانست. کلمات خیلی کوچک، خیلی مسطح به نظر میرسیدند. چگونه میتوانست روی کاغذ آنچه را در بدنش زندگی میکرد بگیرد؟ اما آرامآرام آمدن گرفت. اول جملههایی روی کاغذهای پراکنده. سپس پاراگرافهایی در دفترچه. سرانجام صفحاتی که به هم میپیوستند.
ننوشت تا جزیره را ثبت کند بلکه تا آن را در کلمات نفس بکشاند. جملهها مسیرهایی از سنگ گدازه شدند، هر کلمه سنگی که در جملهٔ بعد جا میگرفت. فاصلههای سفید، برکههایی که برگی میتوانست در آنها فرود آید، جایی که خواننده لحظهای میتوانست استراحت کند پیش از ادامه. دولهاروبانگ را نوشت مثل پدربزرگی که قضاوت نمیکند. که فقط میایستد و لبخند میزند و منتظر میماند. که همه را میشناسد و هیچکس را محکوم نمیکند. که میداند زمان تغییر میکند و با اینحال میماند.
هالاسان را نوشت مثل پیکری که میخوابد و بیدار میماند. مثل الههای که رؤیا میبیند و در رؤیاهایش جزیرهها میآفریند. که در خواب، مردم را با آب دریاچهٔ دهانهاش میپروراند. که در بیداری ممکن است بلرزد اما این کار را نمیکند چون فرزندانش را دوست دارد. دربارهٔ صعود نوشت انگار سفری به درون بود. اینکه چگونه هر گام به بالا، گامی به سوی قلب است. اینکه قله پایان نیست بلکه آغاز دیدن است.
دریا را نوشت مثل زبانی که با هرکس بخواهد گوش بسپارد سخن میگوید. که در موجها از جریانها و دستهماهیها و کشتیهای ازدسترفته حکایت میکند. که در کف میخندد و در طوفان میگرید. که در سکوت فقط حاضر است، بزرگ و کهن و فراتر از اندیشه. سومبیسوری را نوشت مثل صدایی مقدس. مثل نفس خود جهان. مثل گواهی که بازگشت همیشه ممکن است اگر جرئت کنی بهاندازهٔ کافی عمیق بروی.
هائرا را ننوشت مثل اسطوره یا راهنما. او را نوشت مثل کسی که به او آموخت چگونه با چیزی ارزشمند در دست بالا بیاید و هنوز نفس کافی برای نگاهکردن داشته باشد. که به او آموخت سه، تنها یک عدد نیست بلکه شیوهای از بودن است. که گذشته، حال و آینده جدا از هم نیستند بلکه با هم نفس میکشند. که پیکر، کلام و روح با هم یک انسان میسازند و باید هر سه را پروراند اگر بخواهی کامل باشی.
دربارهٔ نارنگی مثل آیینی مقدس نوشت. اینکه چگونه میوه او را مدتها پس از تمامشدنش تغذیه کرد. اینکه چگونه رایحهاش در حافظهاش ماند همانطور که بخور در معبدی میماند. اینکه چگونه شیرینی و ترشی با هم چیزی میسازند که هیچیک بهتنهایی نمیتواند. اینکه چگونه پوستی که دور میریزی گاهی بیشترین چیز را دربارهٔ آنچه درون است میآموزد.
دربارهٔ ضربهزدن نوشت. اینکه چگونه بهعنوان آیینی عجیب آغاز شد و به دعا بدل شد. اینکه چگونه انگشتانش با سنگ بیکلمه سخن میگفتند. اینکه چگونه دنیا با گرما و پژواک و سکوتی که شکل داشت پاسخ میداد. اینکه چگونه میتوانی هرجا خانه باشی اگر یاد بگیری سلام کنی.
دوستانش تفاوت را دریافتند. نگفتند چه چیزی، اما او آن را در چشمانشان دید. طرزی که به او نگاه میکردند انگار چیزی تازه با خود حمل میکرد که نمیتوانستند نامش را بگذارند. بهترین دوستش یک شب با احتیاط پرسید که آیا همهچیز خوب است. سر تکان داد و گفت بله. بهتر از همیشه. دوستش مدتی طولانی به او نگاه کرد و سپس سر تکان داد. خوب است، گفت. میبینمش.
مادرش زنگ زد و آن را از صدایش شنید. صدایت فرق کرده، گفت. در تلفن لبخند زد. من هم فرق کردهام، گفت. فرقِ خوب، افزود وقتی پاسخی نداد. ساکت ماند. سپس گفت: خوشحالم. شنید که واقعاً منظورش را میگوید.
ماهها گذشتند. خاطره محو نمیشد بلکه تغییر میکرد. در جزئیات کمرنگتر میشد اما در احساس عمیقتر. شکل دقیق چهرهٔ هائرا را فراموش کرد اما نه طرز خندیدن چشمانش. فراموش کرد چند گام صعود هالاسان بود اما نه اینکه پاهایش چه احساسی داشتند، سنگین و قوی. نام خیابانها و دهکدهها را فراموش کرد اما نه اینکه جزیره چه رایحهای داشت، نمک و خاک و گل.
شروع کرد به برنامهریزی بازگشت. نه چون باید بلکه چون میخواست. چون دریا فراموش نمیکند، هائرا گفته بود، و او نمیخواست فراموش شود. دنبال بلیت پرواز گشت، قیمتها را مقایسه کرد، دربارهٔ فصلها و هوا خواند. به تأخیر انداخت. بعد نه. بعد دوباره بله. مهم بود لحظهٔ درست را پیدا کند. نه خیلی زود، چون آنوقت مثل فرار احساس میشد. نه خیلی دیر، چون آنوقت مثل فراموشکردن احساس میشد.
در این میان زندگیاش را تغییر داد. اول چیزهای کوچک. آهستهتر خورد. چنگالش را میان لقمهها زمین میگذاشت. واقعاً میچشید. راه دیگری به سر کارش میرفت، مسیری طولانیتر از میان پارک بهجای راه مستقیم کنار خیابان شلوغ. دیگر هر ساعت سایتهای خبری را چک نمیکرد، اسکرولکردن در فیدهایی که هیچ چیز تغذیهکننده نداشتند را متوقف کرد. قوری و چای شل خرید و هر صبح چایی درست کرد آنطور که در جیجو یاد گرفته بود. پیش از نوشیدن سه قطره روی زمین میدمید. همسایهاش یک بار از پنجره این را دید و عجیب نگاه کرد. لبخند زد و دست تکان داد. او هم با تردید دست تکان داد.
شنبهها شروع کرد به رفتن به بازار. نه سوپرمارکت بلکه بازار هفتگی که سالمندان سبزیجات باغ خودشان را میفروختند. تربچهٔ قرمز و هویجهای کج و سیبهایی با لکه خرید. با فروشندگان صحبت کرد، پرسید چگونه محصولاتشان را پرورش میدهند، به داستانهای آبوهوا و فصلها و خاک گوش داد. مرد سالخوردهای با دستهای پینهبسته دربارهٔ اهمیت استراحت برای زمین گفت. اینکه نمیشود مزرعهای را هر سال کاشت. اینکه خاک باید نفس بکشد. سه سال استفاده، یک سال استراحت، گفت مرد. این روش قدیمی است. سر تکان داد و یک کیلو سیبزمینی خرید که هنوز خاک بر خود داشتند.
شروع کرد به دورریختن چیزها. نه همه. اما بهاندازهٔ کافی. لباسهایی که هرگز نمیپوشید. کتابهایی که هرگز نمیخواند. اشیایی که فضا را پر میکردند اما شادی نمیدادند. کیفها را پر کرد و به فروشگاه خیریه برد. هر کیفی که تحویل میداد مثل بازدم احساس میشد. آپارتمانش خالیتر و بزرگتر شد. نور جور دیگری از پنجرهها میتابید. گیاهی روی طاقچه گذاشت، چیزی سبز و کوچک با برگهای کلفت. با آن حرف میزد، آرام، از روزش میگفت. گیاه پاسخی نمیداد اما رشد میکرد.
در پنجشنبهای بارانی، تقریباً یک سال پس از سفر اولش، بلیتی خرید. حرکت دو ماه بعد. بیتردید، بیمشورت، بیبرنامه خریدش. فقط میدانست زمانش رسیده. آن شب بهتر از هفتهها خوابید.
به هائرا ایمیل زد. هنگام رفتن، آدرسش را با نامهای با حروف دقیق داده بود. مدتی طولانی منتظر ماند پیش از نوشتن. میترسید کلمات همهچیز را کوچکتر کنند. اما حالا نوشت. کوتاه. ساده. من برمیگردم. فرستادش و منتظر ماند. سه روز بعد پاسخی آمد. کوتاهتر. خوب است. دریا منتظر است. چنان گسترده لبخند زد که گونههایش درد گرفتند.
دو ماه همزمان سریع و کند گذشتند. کار میکرد، اما ذهنش از پیش رفته بود. لباس میشست و مرتب تا میکرد، به سقفهای نیای و مسیرهای سنگ بازالت فکر میکرد. دفترچهای تازه خرید، زیبا، با جلدی کتانی، برای داستانهای تازه. سبک بست. فقط آنچه لازم بود. جا برای آنچه پیدا میکرد باقی گذاشت.
شب پیش از حرکت روی بالکن نشست. آسمان شفاف بود، پر از ستارههایی که در شهر بهندرت میدید. فنجان چایش را با دو دست نگه داشت و سه قطره روی کف بالکن دمید. یکی برای گذشته، سالی که پر از آموختن گذشته بود. یکی برای حال، این لحظهٔ انتظاری که تقریباً رسیدن بود. یکی برای آینده، برای آنچه میآمد و هنوز نمیتوانست ببیند. چای را نوشید و چشمانش را بست.
در هواپیما هیچ تنشی حس نکرد. فقط انتظار. وقتی از میان ابرها گذشتند و جزیره را دید، تیره و سبز در دریای آبی، چشمانش پر از اشک شد. گذاشت جاری شوند. زن کنارش وانمود کرد ندید. سپاسگزار بود.
تاکسی، این بار رانندهای دیگر، همان راه را رفت. اما همهچیز تازه بود. یا او تازه بود. دیوارها هنوز سیاه بودند. نارنگیها هنوز بر درختان آویزان بودند، حالا نارنجی و سنگین. هالاسان ابر ابرهایش را بر دوش داشت. اما چشمانش جور دیگری میدیدند. تیزبینتر. نرمتر. عاشقانهتر.
مهمانخانه صاحب دیگری داشت، قبلی نزد دخترش نقل مکان کرده بود، اما حیاط همان بود. برگهای نیلوفر روی آب. سقف نیای که خشخش میکرد. چمدانش را در همان اتاق، یا شاید اتاقی دیگر، که همه شبیه هم بودند، گذاشت. مهم نبود. خانه بود.
به سوی دریا رفت. مسیر پاهایش را میشناخت. یا پاهایش مسیر را میشناختند. در ساحل زنان تورهایشان را کار میکردند. کمتر از سال قبل. فوری متوجه شد. جوانترها میرفتند، خوانده بود. زندگیهای دیگری برمیگزیدند. اما سالمندان ماندند. دستهایشان چنان به آب عادت کرده بود که برای استراحت روی خشکی بیگانه بود.
دنبال هائرا گشت. آنجا نبود. زنی با موی خاکستری و چهرهای مثل نقشهٔ دریا گفت هائرا بعداً میآید. سر تکان داد و روی همان صخرهٔ بار اول نشست. منتظر ماند. آفتاب بالا رفت. سایهاش چرخید. و سپس، از میان موجها، او بالا آمد. لباس سیاه، موی خیس، و آن نت سوتمانند. سه بار. درود. دعا. سپاس.
او را دید و چهرهاش گشوده شد. نه لبخندی، چیزی بزرگتر. بازشناسی. شادی. خانه آمدن. به سویش راه رفت، پاهایش ردپای خیس بر سنگ سیاه گذاشتند. چیزی نگفت. او هم نه. کنارش نشست، شانههایشان به هم رسیدند. مدتی طولانی چنین نشستند. دریا پیش رویشان حرکت میکرد. باد با موهایش بازی میکرد. نفسش ریتم او را یافت.
سرانجام گفت: بازگشتی.
او گفت: گفتی دریا فراموش نمیکند.
خندید، پایین و گرم. نه. فراموش نمیکند.
روزها را مثل بار پیش گذراندند و در عین حال نه. به دهکده رفتند و او با سه ضربه به دولهاروبانگ سلام کرد، حالا آشنا، بیخجالت. سنگ گرم و پذیرا احساس میشد. از هالاسان بالا رفتند و کنار دریاچه دوباره چهرههایش را دید. سهتا، مثل همیشه. اما حالا هر سه را شناخت. جوانترین دیگر نمیترسید. کنونی دیگر خسته نبود. پیرترین دیگر دور نبود. نزدیک به هم بودند، تقریباً یکی.
به غواصی رفتند. این بار عمیقتر رفت، بیشتر زیر ماند. ریههایش قویتر بودند. یا اعتمادش. زیر آب، هائرا را نه بهعنوان انسان بلکه بهعنوان بخشی از دریا دید. انگار آنجا بیشتر از بالا خانهاش بود. انگار آب زبان اولش بود و هوا زبان دومش.
کنار چئونجهیون نشستند و این بار، در مه، پریها را واقعاً دید. یا فکر کرد دید. هفت شکل از نور که در قطرات میرقصیدند. چشمک زد و رفتند. اما هائرا به او نگاه کرد و سر تکان داد. پس شاید بودند.
در جشن، دوباره، امسال در تاریخی دیگر اما همان آیین، همراهشان رقصید. اول با احتیاط، بعد استوارتر. پاهایش ریتم را یافتند. بازوانش دیگران را دنبال کردند. صدایش، اول ساکت، شروع به همخوانی کرد بیآنکه کلمات را بشناسد. مهم نبود. صدا کافی بود. گرمای شراب برنج. بوی بخور. رنگهای گاو. همه در یک لحظه گرد آمده که زمانی نداشت.
هائرا یک شب از او پرسید آیا اینجا میماند. نه حالا، گفت. اما روزی. مدتی طولانی ساکت ماند. سپس گفت: نمیدانم. بخشی از من این را میخواهد. اما بخش دیگری میداند که آنجا هم خانهام هست. که به هر دو نیاز دارم. جزیره و شهر. دریا و سنگ. بازدم و دم.
سر تکان داد. این هم راهی است، گفت. لازم نیست میان دو خانه یکی را برگزینی. میتوانی در هر دو زندگی کنی. به افق نگاه کرد. صدایش نرمتر شد. دنیا گرد است. اگر بهاندازهٔ کافی در یک جهت راه بروی، به جایی که آغاز کردی بازمیگردی. اما دیگر همان نیستی.
روزها بعد، وقتی دوباره در هواپیما نشسته بود، دربارهٔ این فکر کرد. نارنگیای که این بار به او داده بود در کیفش بود. تصمیم گرفته بود نخوردش. نه حالا. شاید بعداً. یا شاید هرگز. شاید کافی بود بداند وجود دارد. پیمانی. خاطرهای. دانهای.
در خانه نارنگی را با نخی کنار پنجره آویزان کرد. در آفتاب خشک شد، سبکتر و سفتتر شد، اما رنگش ماند. هر صبح که بیدار میشد، میدیدش آویزان. اعجوبهای نارنجی کوچک در نور. گاه به آن ضربه میزد و میوه آرام تاب میخورد. سه بار اینسو و آنسو. گذشته. حال. آینده. همه در آن یک میوه. همه در آن یک حرکت.
بیشتر نوشت. نهفقط دربارهٔ جیجو بلکه دربارهٔ همهچیز. دربارهٔ شهری که هر روز با چشمانی تازه میدید. دربارهٔ مردم در مترو با داستانهایشان پنهان پشت چهرههای خسته. دربارهٔ قلب خودش که یاد گرفته بود در سهگانگی بتپد. چیزی منتشر نکرد. برای دیگران نبود. برای خودش بود. تا بهیاد بیاورد. تا همچنان ببیند.
همچنان ضربه میزد. دیوارها، درختان، پلها. سه بار. مردم شروع کردند متوجه شدن. برخی عجیب نگاه میکردند. یکبار کودکی پرسید: چرا این کار را میکنید؟ خم شد تا همسطح چشمانش بشود. به شهر سلام میکنم، گفت. اوه، گفت کودک. من هم میتوانم؟ سر تکان داد. کودک سه بار به درختی ضربه زد. به هم لبخند زدند. مادر کودک او را کشید، برگشت و نگاهی میان بدگمانی و کنجکاوی انداخت.
شروع کرد به آموزش دیگران. نه تحمیلی. اما اگر کسی میپرسید، میگفت. دربارهٔ جزیره. دربارهٔ سهگانگی. دربارهٔ نفسکشیدن. برخی مؤدبانه گوش میدادند و میرفتند. دیگران میایستادند. بیشتر میپرسیدند. آنچه میتوانست گفت، تا آنجا که کلمات اجازه میدادند. زنی سالخورده، با چشمانی که بسیار دیده بودند، پس از داستانش دستش را لمس کرد. آن جزیره را نمیشناسم، گفت. اما آن نفس را میشناسم. مادربزرگم چیزی مشابه به من آموخت. سر تکان داد. شاید همهجا یکسان است، گفت. شاید تمام دنیا در سهگانگی نفس میکشد و فقط فراموشش کردهایم. لبخند زد. شاید.
فصلها تغییر کردند. زمستان آمد و رفت. بهار شکفت. تابستان سوخت. پاییز رنگ گرفت و ریخت. همچنان کار کرد، اما دیگرگونه. سفارش کمتری پذیرفت. آنچه معنا داشت را بر آنچه پرداخت داشت ترجیح داد. کافی داشت. کافی، کافی بود. وقت بیشتری داشت. وقت برای راه رفتن. برای ضربهزدن. برای نوشیدن چای و دمیدن سه قطره روی زمین. برای نوشتن. برای ساکتبودن.
هر سال به جیجو بازگشت. گاه برای دو هفته. گاه برای یک ماه. هر بار همزمان مثل خانهآمدن و مثل رفتن احساس میشد. هر بار چیز تازهای آموخت. هر بار چیزی را پشت سر گذاشت. تکهای از بیقراری. تکهای از ترس. تکهای از خود کهنهای که دیگر جا نمیافتاد.
هائرا پیرتر شد. مویش خاکستریتر. دستهایش کندتر. اما همچنان غواصی کرد. نه دیگر هر روز. اما بهاندازهٔ کافی. سومبیسوری همان ماند. سه نغمه. تغییرناپذیر. یک بار پرسید آیا روزی متوقف خواهد شد. با چشمانی که پاسخ را از پیش میدانستند به او نگاه کرد. توقف نفسکشیدن؟ پرسید. سرش را تکان داد. نه. البته که نه.
در دیداری، او تا آن زمان پنج سال پیاپی هر سال بازگشته بود، او را به جایی برد که نمیشناخت. عمیقتر در جزیره، از مسیرهایی که دیگر تقریباً دیده نمیشدند. به فضایی باز در جنگل رسیدند. در میانه یک سنگ ایستاده بود. نه بزرگ. نه چشمگیر. اما وقتی به سویش رفت، چیزی حس کرد. لرزشی. بازشناسیای. خانهآمدنی عمیقتر از جزیره. عمیقتر از زندگیاش. انگار این سنگ مدتها منتظرش بوده.
این چیست، زمزمه کرد. هائرا لبخند زد. جایی بینام، گفت. یا با نامهای بسیار زیاد برای شمردن. مردم اینجا میآیند وقتی آمادهاند تغییر کنند. همه حسش نمیکنند. اما تو میکنی. سر تکان داد. گلویش گرفت. به سوی سنگ رفت. هر دو دستش را روی آن گذاشت. چشمانش را بست.
صدای باد را شنید. سه نغمه. گذشته. حال. آینده. صدای دریا را شنید. سه موج. شدن. بودن. زوال. صدای قلبش را شنید. سه ضربان. پیکر. کلام. روح. همه را با هم شنید و همه را جدا، و سپس هیچ نشنید و آن هیچ چنان پر بود که تمام وجودش را پر کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد، اشک بود. هائرا کنارش ایستاده بود، دستش روی شانهاش. چیزی نگفت. لازم نبود. میدانست. مدتی طولانی ایستاد. دستها روی سنگ. پاها روی زمین. سر در هوا. هر سه به هم پیوسته. همه یکی.
چیزها پس از آن روز تغییر کردند. نمیدانست چگونه. اما حسش کرد. انگار گرهٔ آخر باز شده بود. انگار دری که از پیش باز بود حالا کاملاً از لولا برداشته شده بود. سبکتر حرکت کرد. راحتتر خندید. کمتر حرف زد اما بیشتر گفت. مردم متوجه شدند. تو چیزی پیدا کردهای، مادرش هنگام دیداری گفت. سر تکان داد. بله. یا چیزی من را پیدا کرده. نتیجه یکسان است.
همچنان نوشت. داستان جیجو بلندتر شد. گستردهتر. غنیتر. با هر بازگشت جزئیاتی افزود. رایحهای تازه. صدایی تازه. درسی تازه. داستان تمام نمیشد. هرگز تمام نمیشد. چون سفر تمام نبود. تا وقتی نفس میکشید، تا وقتی جزیره نفس میکشید، داستان ادامه داشت.
گاهی به بازگشت برای ماندن فکر میکرد. برای همیشه. خانهای خریدن. زندگیای بر سنگ بازالت و هوای دریا ساختن. اما هر بار که این فکر را حس میکرد رشد میکند، چیز دیگری هم حس میکرد. صدایی که میگفت: هنوز نه. هنوز نه. و به آن صدا اعتماد کرد. یاد گرفته بود اعتماد کند. به جزیره. به هائرا. به سنگ. به قلبش که در سهگانگی میتپید.
روزی، سالها پس از اولین دیدارش، در شهر خودش قدم میزد که زنی را دید که روی نیمکتی گریه میکرد. تردید کرد. تقریباً رد شد. اما چیزی نگهش داشت. کنارش نشست. چیزی نگفت. منتظر ماند. پس از مدتی گریهاش بند آمد. نگاهش کرد. تو کیستی، پرسید. هیچکس، گفت. کسی که یاد گرفته منتظر بماند. اول تلخ خندید، بعد نرمتر. دربارهٔ جزیره برایش گفت. دربارهٔ سهگانگی. دربارهٔ نفس. گوش داد. واقعاً گوش داد. وقتی تمام شد، هوا تاریک شده بود. برخاستند. متشکرم، گفت. برای چه، پرسید. برای انتظار، گفت. لبخند زد. خواهش میکنم.
بعدتر دوباره او را دید. در پارکی. لبخند زد و دست تکان داد. روی چمن با کتابی نشسته بود. به سویش رفت. صحبت کردند. قهوه چای شد. چای پیادهروی شد. پیادهروی دوستی شد. نامش لین بود. نقاش بود. آثار انتزاعی میکشید، رنگهایی که در هم میریختند. او موجها را در آنها دید. ابرها را. سه زمانی که در هم میگذشتند. او دید که او آن را میبیند. تو میفهمی، گفت. سر تکان داد. کمی. کافی.
دوست شدند. بیش از دوست. اما نه آنطور که مردم انتظار داشتند. نه عاشقانه. نه مالکیت. فقط همراهی. فقط بازشناسی. او نقاشی میکرد و او مینوشت و گاه کنار هم این کار را در کافهای میکردند که صاحبش آنها را میشناخت و بیآنکه بخواهند چای میآورد.
دربارهٔ هائرا به لین گفت. دربارهٔ دریا. دربارهٔ سومبیسوری. میخواست بشنود، همهچیز، هر جزئیات. پس گفت. و در گفتن، هر بار دوباره آنچه را شاید در حال فراموشی بود بازیافت. لین یک بار پرسید: عاشقش هستی؟ مدتی طولانی فکر کرد. سپس گفت: فکر میکنم عشق گاهی احساس نیست بلکه بازشناسی است. هائرا مرا شناخت پیش از آنکه خودم را بشناسم. این نوعی عشق است، فکر میکنم. لین سر تکان داد. بله. من هم اینطور فکر میکنم.
سالها گذشتند. پیرتر شد. مویش نقرهای گرفت. چهرهاش خطخورده شد. اما چشمانش شفاف ماندند. همچنان ضربه زد. سه بار. همهجا. لین یک بار همراهش به جیجو رفت. میترسید با کسی دیگر همان نباشد. اما بهتر بود. هائرا و لین همانطور یکدیگر را شناختند که او و هائرا شناخته بودند. با آمیزهای از انگلیسی و اشاره و خنده صحبت کردند. با هم غواصی کردند. از روی صخره تماشا کرد و گرمایی در سینهاش حس کرد که نمیتوانست نامش را بگذارد.
آن شب هر سه کنار دولهاروبانگ نشستند. همه سه بار ضربه زدند. شش دست روی سنگ. هجده ضربه. پدربزرگ همانطور که همیشه میکرد لبخند زد. لین زمزمه کرد: او خوشحال است. هائرا سر تکان داد. بله. همیشه خوشحال است وقتی مردم او را میبینند. بیشترشان رد میشوند. اما هرکه ضربه بزند، میبیند.
هفته را با راهرفتن، غواصی، غذاخوردن، صحبتکردن، سکوتکردن گذراندند. لین روی ساحل نقاشی کرد. آبرنگهایی از دریا که در حین تماشا حرکت میکرد. هائرا چند کلمه از گویش جیجو به او آموخت. او در دفترچهاش نوشت، سر بلند کرد، دوباره سر پایین، دوباره نوشت. زمان آنجا جور دیگری حرکت میکرد. کندتر و سریعتر همزمان. پر و خالی. کوتاه و ابدی.
هنگام رفتن هر سه یکدیگر را در آغوش گرفتند. هائرا این بار نارنگی به او نداد بلکه سنگی داد. کوچک، سیاه، صیقلی از دریا. این بهاندازهٔ کافی صبر کرده، گفت. حالا میتواند با تو بیاید. سنگ را در دستش گرفت و گرما را حس کرد. متشکرم، گفت. سرش را تکان داد. از دریا تشکر کن. من فقط پیکام.
در خانه سنگ را کنار نارنگی خشکشده روی طاقچه گذاشت. دو هدیه. دو خاطره. دو گواه اینکه سفر واقعی بوده است. هر صبح آنها را لمس میکرد. سه ضربه روی سنگ. سه ضربه روی نارنگیای که حالا مثل چوب سفت بود اما هنوز شکل داشت. سه ضربه روی خود پنجره. درود. سپاس. پیمان.
لین یک روز پرسید آیا روزی داستان را به اشتراک میگذارد. نه فقط با او بلکه با دنیا. به انبوه دفترچههایش نگاه کرد، سالها نوشتن، هزاران کلمه. نمیدانم، گفت. مثل چیزی مقدس احساس میشود. مثل اینکه دعایی را بلند در خیابانی شلوغ نمیگویی. سر تکان داد. اما، با احتیاط گفت، شاید بهاشتراکگذاری هم شکلی از حرمتگذاشتن است. شاید داستان میخواهد گفته شود. نه برای تو. برای دیگرانی که نیازش دارند.
روزها دربارهٔ آن فکر کرد. هفتهها. ماهها. سپس شروع کرد به تایپکردن. نه همه. اما بهاندازهٔ کافی. داستانی ساخت که بسته بود اما همچنین باز. که آغاز و پایانی داشت اما همچنین ادامه مییافت. نامش را گذاشت «بادی که جیجو را نجوا کرد». لین آن را خواند. گریست. این باید به دنیا برود، گفت. سر تکان داد، همزمان ترسیده و مطمئن.
آن را برای انتشاراتی کوچک فرستاد که کتابهایی از مردمی میساخت که مشهور نبودند اما داستانهایی داشتند که باید وجود میداشتند. ظرف یک هفته پاسخ دادند. بله. با کمال میل. کی میتوانیم شروع کنیم؟ دستانش لرزیدند وقتی خواندش. لین در آغوشش گرفت. گرمایش را حس کرد و به هائرا فکر کرد که از دریا بیرون میآمد با آن نت سوتمانند. به دولهاروبانگ که لبخند میزد. به سنگ روی طاقچهاش. همهچیز به هم پیوسته بود. همهچیز در سهگانگی نفس میکشید.
کتاب در روزی پاییزی منتشر شد که برگها طلایی بودند. جلد ساده بود: سنگی سیاه بر ساحلی سفید، ومضی از دریا، کوهی در دوردست. اولین نسخه را در دست گرفت و بویید. کاغذ و جوهر. اما هم چیزی دیگر. چیزی از مرکبات و نمک. شاید تخیل. شاید نه.
مردم آن را خواندند. نه زیاد. پرفروش نشد. اما مردم درست آن را یافتند. مردمی که خسته بودند. مردمی که جستجو میکردند. مردمی که فراموش کرده بودند نفسکشیدن چه احساسی دارد. نامههایی دریافت کرد. ایمیلها. پیامهایی از غریبههایی که میگفتند داستان چیزی را در آنها آزاد کرده بود. که حالا جور دیگری راه میروند. که شروع کردهاند به ضربهزدن. که برنامههای سفر به جیجو میریزند. یا جایی دیگر که احساس فراخوانی میکردند. هر نامه او را لمس میکرد. همه را نگه داشت.
زنی نوشت که پس از خواندن کتاب، سنگی از ساحل نزدیک خانهاش برداشته و روی میز کنار تختش گذاشته است. حالا هر صبح سه بار به آن ضربه میزند. ترسهایش رفع نشده، نوشت، اما کوچکتر شدهاند. فضای بیشتری هست.
مردی نوشت که با دخترش کتاب را خوانده، با صدای بلند، هر شب بخشی. حالا با هم قدم میزنند و به درختان ضربه میزنند. او ششساله است، نوشت. میگوید درختان پاسخ میدهند. من نمیشنوم. اما باورش میکنم.
زنی سالخورده نوشت که جنگ را تجربه کرده و از آن پس دیگر هرگز نتوانسته گریه کند. تا اینکه فصل مربوط به آبشار را خواند. آنوقت اشکها جاری شدند. پنجاه سال اشک. متشکرم، نوشت. احساس سبکی میکنم.
هر نامه را سه بار خواند. وقتی میتوانست پاسخ میداد. معمولاً کوتاه. گاهی فقط: متشکرم که به اشتراک گذاشتی. گاهی: دریا فراموش نمیکند. گاهی: به ضربهزدن ادامه بده. مردم میفهمیدند. یا نمیفهمیدند اما حس میکردند.
او را برای سخنرانی دعوت کردند. کتابفروشیهای کوچک. کتابخانهها. یک بار مدرسهای. رفت، عصبی، اما رفت. بخشهایی را خواند. دربارهٔ جزیره گفت. گذاشت مردم تمرین کنند: سه ضربه روی میز. درود. سپاس. پیمان. اول با خجالت خندیدند. بعد انجامش دادند. بعد ساکت شد. بعد حسش کردند. در چشمانشان دید. آن لحظهٔ بازشناسی. آن: اوه. این واقعی است.
پس از سخنرانیای، مردی سالخورده به سویش آمد. چهرهای پر از چین مثل نقشهای داشت. چیزی نگفت. دستش را گرفت. نگهش داشت. سه بار روی کف دستش ضربه زد. سپس رها کرد، سر تکان داد، و رفت. فهمید. کلمات لازم نبود. ضربهزدن همهچیز را گفت.
لین پیشنهاد داد سفری سازمان دهند. نه فقط برای خودش بلکه برای مردمی که کتاب را خوانده بودند. گروهی کوچک. به جیجو. تردید کرد. میترسید مقدس تجاری شود. اما لین گفت: مردم را به قلب خودشان میبری. این تجارت نیست. عشق است. به هائرا فکر کرد. از او با ایمیل پرسید. کوتاه پاسخ داد: بیاورشان. دریا برای همه جا دارد.
با دوازده نفر رفتند. همه برای هم غریبه اما همه با داستان پیوند خورده بودند. در هواپیما ساکت بود. همه از پنجره نگاه میکردند وقتی از میان ابرها گذشتند. سه نفر را شنید که آرام گریه میکردند. فهمید.
در جیجو، هائرا گروه را به دریا برد. گذاشت سومبیسوری را بشنوند. توضیح داد چه معنایی دارد. نه فقط برای غواصان بلکه برای همه. نفسکشیدن. بازگشتن. زندهماندن. گذاشت همه تمرین کنند. عمیق دم. آهسته بازدم. با آن نت سوتمانند. برخی فوری گرفتند. دیگران باید تمرین میکردند. اما همه چیزی حس کردند.
از دولهاروبانگ دیدن کردند. همه ضربه زدند. سه بار. دید چهرههایشان چگونه تغییر میکرد. از نامطمئن به باز. از بسته به نرم. زنی ده دقیقه با دستانش روی سنگ ایستاد. وقتی برگشت، چشمانش میدرخشیدند. متشکرم، گفت. سرش را تکان داد. از سنگ تشکر کن.
از هالاسان بالا رفتند. همه به قله نرسیدند. برخی نیمهراه ایستادند. این هم خوب بود. این هم کوه بود. کوه کارهای قهرمانانه نمیخواست. فقط تلاشکردن. کنار دریاچهٔ دهانه به آب نگاه کردند. هرکس چیز دیگری دید. یکی پدر مرحومش را دید. یکی خود جوانترش را دید. یکی هیچ ندید اما همهچیز حس کرد. مدتی طولانی نشستند. باد با موهایشان بازی کرد. کسی حرف نزد. لازم هم نبود.
در چئونجهیون داستان پریها را گفت. مردی گفت: میبینمشان. دیگران نگاه کردند. برخی هم گفتند: بله. آنجا. دیگران چیزی ندیدند. اما هیچکس نگفت که دیگران دروغ میگویند. چون اینجا، در این جزیره، همهچیز ممکن بود. حقیقت چهرههای بسیار داشت.
شب آخر همگی کنار ساحل نشستند. هائرا آتش کوچکی روشن کرده بود. سنگهای کوچکی را که یافته بودند به هم دادند. هرکس کوتاه گفت سنگش از کجا آمده. از قله. از جنگل. از دریا. از مسیر کنار آبشار. سنگها دستبهدست شدند. هر کس هر سنگ را سه بار ضربه زد پیش از دادنش. درود. سپاس. پیمان. وقتی همهٔ سنگها دور زدند، هائرا آنها را دایرهوار دور آتش چید. دوازده سنگ. دوازده انسان. یک دایره. یک نفس.
آواز خواندند. نه سازمانیافته. فقط. کسی آوازی آغاز کرد. دیگران پیوستند. زبانهای مختلف. آهنگهای مختلف. اما مثل یک آواز شنیده میشد. دور دایره نگاه کرد. همهٔ آن چهرهها که آتش روشنشان کرده بود. همهٔ آن آدمهایی که غریبه بودند و حالا خانواده بودند. دست لین را در دستش حس کرد. شانهٔ هائرا را کنار طرف دیگرش. چشمانش را بست و صدای دریا را شنید. سه موج. شدن. بودن. زوال. همه با هم. همه خوب.
هنگام رفتن همه هائرا را در آغوش گرفتند. طولانی. محکم. به هرکس سنگ کوچکی داد. برای خانه، گفت. برای بهیادداشتن. برای ادامهٔ ضربهزدن. همه سنگشان را طوری پنهان کردند انگار الماس بود. شاید هم بود. ارزش در قیمت نیست. ارزش در معناست.
در خانه، او و لین پیام دریافت کردند. عکسهایی از سنگها روی طاقچهها. روی میزهای کنار تخت. روی میزهای کار. داستانهایی از مردمی که شروع کرده بودند جور دیگری زندگی کنند. آهستهتر. آگاهانهتر. سهگانهتر. مردی نوشت که از کاری که نابودش میکرد استعفا داده. که حالا در باغی کار میکند. که دستانش خاک حمل میکنند و این مثل خانهآمدن احساس میشود. زنی نوشت که پس از ده سال سرانجام دوباره با خواهرش تماس گرفته. که سخت بوده اما به یاد آورده: گذشته، حال، آینده. که در گذشته گیر نکرده. که حال را انتخاب کرده. که آینده اکنون ممکن بود.
دریافت که داستان بزرگتر از خودش شده. که دیگر از او نبود. که متعلق به هرکسی بود که نیازش داشت. این احساس همزمان ترسناک و زیبا بود. لین گفت: دانهای کاشتی. حالا رشد میکند. نمیتوانی تعیین کنی درخت چه شکلی میشود. فقط میتوانی آب بدهی و تماشا کنی. سر تکان داد. بله. درست است.
همچنان نوشت. داستانهای تازه. دربارهٔ شهر. دربارهٔ مردمی که میدید. دربارهٔ لین که نقاشی میکرد. دربارهٔ معجزههای کوچکی که رخ میداد وقتی توجه میکردی. دربارهٔ سنگ روی طاقچهاش که گاه گرم و گاه سرد بود اما همیشه حاضر. دربارهٔ نارنگیای که حالا آنقدر خشک بود که تقریباً شفاف بود اما هنوز از نخش آویزان. دربارهٔ نامههایی که همچنان میآمدند.
پیر شد. بدنش کندتر شد. زانوهایش هنگام صعود درد میکردند. چشمانش برای حروف کوچک عینک لازم داشت. اما قلبش قوی ماند. نفسش عمیق ماند. ضربهزدنش وفادار ماند. هر روز. سه بار. درود. سپاس. پیمان.
هائرا هم پیرتر شد. سرانجام غواصی را متوقف کرد. نه چون میخواست بلکه چون بدنش گفت: کافی است. روزی که آخرین بار به دریا رفت گریست. اما روز بعد دوباره خندید. بهاندازهٔ کافی دیدهام، گفت. حالا میتوانم از ساحل لذت ببرم. هر سال به دیدنش رفت. کنار دریا نشستند و به غواصان جوانتر نگاه کردند. به سومبیسوری گوش دادند. صدا هرگز تغییر نکرد. سه نغمه. ابدی.
در دیداری، او دیگر در دههٔ هفتاد زندگیاش بود، هائرا گفت: فکر کنم بهزودی میروم. حس کرد قلبش فشرده شد. کجا، پرسید، هرچند میدانست. لبخند زد. جایی که همه میروند. بازگشت به دریا. بازگشت به کوه. بازگشت به آغازی که پایان هم هست. سر تکان داد. چشمانش میسوختند اما نگریست. هنوز نه.
چقدر مانده، پرسید. شانه بالا انداخت. پزشکان میگویند سه ماه. شاید شش. شاید سه هفته. بدن تصمیم میگیرد. دستش را گرفت. میتوانم بمانم؟ آرام فشرد. اگر میخواهی. اما لازم نیست. سرش را تکان داد. میخواهم.
همهچیز را در خانه مرتب کرد. لین فهمید. برو، گفت. من اینجا از همهچیز مراقبت میکنم. چمدانی کوچک بست. سنگ هائرا. دفترچه. لباس برای سه فصل چون نمیدانست چقدر طول میکشد.
ماند. در خانهای کوچک که خواهرزادهٔ هائرا اجاره میداد. هر روز به دیدارش میرفت. گاه او صحبت میکرد. گاه نه. کنار تختش مینشست و دستش را میگرفت. سه بار روی کف دستش ضربه میزد بهنشانهٔ درود. اگر میتوانست، سه بار متقابلاً ضربه میزد. اگر نمیتوانست، فقط فشار میداد. این هم کافی بود.
کوچکتر شد. سبکتر. شفافتر. انگار بهآرامی به هوا بازمیگشت. اما چشمانش شفاف ماندند. لبخندش نرم ماند. روزی گفت: قول بده به ضربهزدن ادامه دهی. سر تکان داد. قول میدهم. قول بده به نفسکشیدن ادامه دهی. قول میدهم. قول بده داستان را همچنان بگویی. قول میدهم. لبخند زد. خوب است. راضیام.
صبحی که آفتاب تازه طلوع میکرد درگذشت. کنارش نشسته بود. دستش را گرفته بود. حس کرد آخرین نفس از بدنش خارج میشود. بازدمی طولانی و آهسته. تقریباً نت سوتمانند. سومبیسوری. یک بار آخر. درود. سپاس. پیمان. سپس سکوت.
گریست. طولانی. سخت. تمام بدنش میلرزید. گلویش از صدا درد میگرفت. اما احساس خوبی داشت. مثل آخرین هدیهای احساس شد که میتوانست به او بدهد. اندوهش. عشقش. خاطرهاش.
مراسم تدفین کوچک بود. خانواده. چند غواص سالخورده. خودش. دفنش نکردند. خاکسترش در دریا پاشیده شد، آنطور که خواسته بود. خانواده او را با قایقی همراه بردند. دور به آب رفتند. وقتی ساحل کوچک شد، ظرف را گشودند. خاکستر خاکستری و سفید و بهطرز شگفتآوری سبک بود. در آب پاشیدندش. سه دست. سه بار. گذشته. حال. آینده. خاکستر لحظهای شناور بود. سپس فرو رفت. بازگشت به دریایی که او را پرورده بود. بازگشت به آغاز.
یک ماه دیگر در جیجو ماند. هر روز به ساحل رفت. به دولهاروبانگ ضربه زد. یک بار دیگر، آهسته، با درد در زانوها اما شادی در دل، از هالاسان بالا رفت. کنار دریاچهٔ دهانه سه چهره را دید. جوانترین. کنونی. پیرترین. هر سه لبخند زدند. ما آمادهایم، گویی میگفتند. کاملایم.
سپس به خانه پرواز کرد. لین از فرودگاه استقبالش کرد. چیزی نگفت. فقط در آغوشش گرفت. طولانی. روی شانهاش گریست. پشتش را نوازش کرد. گذاشتش. وقتی تمام شد، به خانه رساندش.
سنگ هنوز روی طاقچه بود. نارنگی هنوز از نخ آویزان بود. هر دو را سه بار ضربه زد. درود. سپاس. پیمان. سپس خوابید. خواب دریا را دید. زنی که میخندید و از آب با نتی سوتمانند برمیخاست که هرگز متوقف نمیشد.
سالهای بیشتری زیست. بیشتر نوشت. مردم بیشتری را به ضربهزدن آموخت. سفرهای بیشتری سازمان داد. به جیجو. به جاهای دیگر. هرجا مردم احساس فراخواندهشدن میکردند. اما جیجو همچنان مقدسترین ماند.
او و لین با هم پیر شدند. نه مثل عاشقان بلکه مثل روحهایی که یک مسیر را میپیمودند. کنار هم زندگی کردند. هر روز یکدیگر را میدیدند. چای مینوشیدند. با هم به شهر ضربه میزدند. هنر میساختند. زندگی میکردند.
روزی، او دیگر هشتاد ساله بود، حسش کرد. تغییری در سینهاش. چیزی که جابهجا میشد. نزد پزشک رفت. خبر همان بود که میدانست. قلب. زیاد نمانده. شاید شش ماه. شاید کمتر. سر تکان داد. از پزشک تشکر کرد. به خانه رفت.
به لین گفت. گریست. تسلایش داد. خوب است، گفت. بهاندازهٔ کافی زیستهام. بهاندازهٔ کافی دیدهام. آمادهام. سرش را تکان داد. من آماده نیستم که تو را رها کنم. لبخند زد. هیچکس هرگز آماده نیست. اما با اینحال رخ میدهد. این همان معجزه است.
همهچیز را مرتب کرد. مثل هائرا. میخواست او هم خاکستر شود. هم به دریا برود. نه در جیجو. آن جای هائرا بود. بلکه در ساحل نزدیک. جایی که در کودکی بازی کرده بود. جایی که داستانش آغاز شده بود پیش از آنکه بداند داستانی هست.
نامههای خداحافظی نوشت. به لین. به مردمی که کتابش را خوانده و نوشته بودند. به جهان. نوشت: به ضربهزدن ادامه دهید. به نفسکشیدن ادامه دهید. به دیدن ادامه دهید. جهان پر از اعجوبه است برای هرکه جرئت نگاهکردن دارد. سه ضربه و دری باز میشود. امتحان کنید. متوجهش خواهید شد.
ضعیفتر شد. نفسکشیدن سختتر شد. اما شکایت نکرد. هر صبح همچنان سنگ را ضربه میزد. نارنگی را. پنجره را. سه بار. درود. سپاس. پیمان. تا روزی که دستانش دیگر نتوانستند.
لین آنوقت برایش انجام داد. دستش را سه بار به سنگ زد. لبخند زد. متشکرم، زمزمه کرد. سر تکان داد. اشک روی گونههایش جاری شد. خواهش میکنم.
در بعدازظهری در بهار درگذشت. آفتاب از پنجره میتابید. سنگ میدرخشید. نارنگی آرام در باد تاب میخورد. لین دستش را گرفته بود. آخرین ضربان قلبش را حس کرد. یک. دو. سه. سپس سکوت.
خاکسترش را در دریا پاشیدند، روزی که آب آرام بود و آسمان صاف. لین، برادرش، چند دوست، برخی خوانندگانی که آمده بودند. با قایق رفتند. نه دور. فقط تا جایی که خشکی کوچک شد. ظرف را گشودند. خاکستر سبک بود. سبکتر از آنچه انتظار داشتند. انگار او از پیش نیمی هوا شده بود.
پاشیدندش. سه دست. سه بار. گذشته. حال. آینده. خاکستر شناور بود. لحظهای روی موجها رقصید. سپس فرو رفت. بازگشت به آبی که همهچیز را میپذیرد.
لین مدتی طولانی روی قایق ماند پس از آنکه دیگران رفتند. به دریا نگاه کرد. به موجها گوش داد. و سپس، بسیار آرام، آن را شنید. نتی سوتمانند. سومبیسوری. سه بار. درود. سپاس. پیمان.
از میان اشکهایش لبخند زد. بدرود، زمزمه کرد. تا دریا دوباره ما را به هم برساند.
روی طاقچهٔ آپارتمان خالی، سنگ و نارنگی هنوز آنجا بودند. منتظر. منتظر دستان تازهای که ضربه بزنند. چشمان تازهای که ببینند. قلبهای تازهای که یاد بگیرند در سهگانگی نفس بکشند.
چون داستانها هرگز واقعاً پایان نمییابند. فقط از میان صداهای دیگر حرکت میکنند. زندگیهای دیگر. زمانهای دیگر. گذشته حال میشود، حال آینده میشود، آینده گذشته میشود. دایرهای. موجی. نفسی.
و جایی، بر جزیرهای در دریایی آبی، پدربزرگی سنگی همچنان لبخند میزند. منتظر. همیشه منتظر. برای بعدی که ضربه خواهد زد. برای بعدی که خواهد شنید. برای بعدی که نفس خواهد کشید.
سه بار.
درود.
سپاس.
پیمان.
باد زمزمه میکند.
جیجو نفس میکشد.
داستان ادامه دارد.

آخرین بروزرسانی ۷ مهر ۱۴۰۵



نظرات