در جنگل بارنسه، ساعت تابستانی بهآرامی اعلام میشود. گوزنی و بچهاش در شبنم صبحگاهی غوطه میخورند، در حالی که کمپنشینان در نور نرم بیدار میشوند. میان علفهای مرواریدنشان و بوی قهوه، بهنظر میرسد زمان از حرکت باز ایستاده است. طبیعت ریتم خودش را دنبال میکند، جدا از ساعت انسان.
ساعتی دزدیدهشده از شب،
بیداری در چادری که بهنرمی
با نور صبحگاهی لمس میشود،
در حالی که زمین کمپ بهآرامی بیدار میشود.
قطرههای مرواریدی روی علف،
انگار شب آنها را برجای گذاشته
در عجله برای جادادن به
روزی که زودتر از حد معمول میآید.
در جنگل بارنسه، چنین آرام،
جایی که کمپنشینان هنوز خواب میبینند،
سایهای میان درختان حرکت میکند،
گوزنی، محتاط، به میل خویش.
او به چمنزار قدم میگذارد، هوشیار،
بچههایش دنبال میکنند، سمهایی نرم،
در شبنم صبحگاهی غوطه میخورند،
ناآگاه از زمانِ نرمشده.
ساعت یک ساعت بهجلو کشیده شده،
اما اینجا، در این لحظه ساکت،
زمان اختراعی عجیب بهنظر میرسد،
شناختهشده توسط انسان، نه طبیعت.
بوی قهوه در هوا شناور است،
از آتش کمپنشینی زودهنگام،
روز بهآرامی، بهکندی میشکافد،
در این ساعت صبحگاهی دزدیدهشده.
تابستانی تازه اعلامشده،
توسط ساعتی که اجازه دارد جلو برود،
اما در قلب جنگل کهن،
زمان همچنان ساکن میماند.
آخرین بروزرسانی ۷ مهر ۱۴۰۵



نظرات