«جایی که سکوت جهانها را میبافد» تو را به واحهای پنهان میان بیداری و رؤیا میبرد. در جهانی از نورهای نرم و ملاقاتهای خاموش، کشف میکنی که چگونه آرامش، پیوند و لحظات کوچک میتوانند عمیقترین داستانها را روایت کنند. ستایشی برای آرامگرفتن، احساسکردن، و بهسادگی اجازهداشتن به خودت بودن.
جایی، فراتر از خشخش روز،
جایی که صداها چون آب در شب زمزمه میکنند،
تالاری از نورهای نرم نهفته است،
جهانی میان بیداری و رؤیا.
هیچ شتابی در این هوا نمیدود،
تنها نفس لحظهها،
بهآرامی بافتهشده چون افسونهای کهن،
به زبان آرامش و اعتماد.
قدم به درون میگذارم، مسافری بینقشه،
راهنماییشده توسط ستارهای خاموش که تنها من میتوانم ببینم.
اینجا چشمها چون رشتههای ابریشم به هم میرسند،
سست، دوستانه، بیهیچ الزامی.
میان تیکتاک ساعتهای دوردست،
میان خندههایی چون قطرههای شبنم، چنین سبک،
جهانهایی را در انسانها ملاقات میکنم،
ناگفته، اما روشن چون مه صبحگاهی.
صندلیای در گوشه، دستی بر پشت،
دعوتی برای بهسادگی بودن،
زمزمهای از میان فضا و زمان:
«تو اینجا جایت است، دقیقاً همانگونه که هستی.»
و شاید، فقط شاید،
لبخندی ریشه خواهد دواند،
کلمهای به داستانی رشد خواهد کرد،
و این شب، چون جرقهای کوچک،
هنوز مدتها در قلبم خواهد درخشید.
آخرین بروزرسانی ۷ مهر ۱۴۰۵



نظرات