عشق گاهی به‌خاموشی زاده می‌شود، در مکان‌هایی که انتظارش را نداری. نه با حرکتی باشکوه، بلکه با نگاهی، خنده‌ای، حضوری گرم. این شعر ملاقاتی را وصف می‌کند که چون بازگشت به خانه احساس می‌شد. افسانه‌ای بی‌جادو، اما با نزدیکی واقعی، شناخت و آرامش، درست همان‌گونه که عشق باید باشد.

در سکوت جنگل،
جایی که رؤیاها به‌آرامی فرود می‌آیند
چون برگ‌هایی بر شانه‌ات،
تو را ملاقات کردم
نه چون شاهدختی در برجی،
بلکه چون انسانی از گوشت و احساس،
که با چشمانی سرشار از درک می‌نگریست.

نه افسونی، نه کفشی شیشه‌ای،
بلکه خنده تو
که مسیری را روشن کرد
در میان جنگل ذهنم.

نیامدی تا نجاتم دهی،
بلکه آمدی تا کنارم راه بروی.
در امتداد مسیرهای پیچ‌درپیچ سردرگمی،
در امتداد پل‌هایی که خودم هرگز جرئت ساختنشان را نداشتم.

درست چون در افسانه‌ها
که عشق از کارهای کوچک می‌روید،
دستی بر پشتت،
نگاهی سرشار از اعتماد،
ماهی‌تابه‌ای پنکیک
پس از مینی‌گلف در نور غروب.

شوالیه‌ای نخواستی،
داستانی با شمشیر نخواستی،
تنها مرا خواستی.
افکار درهم‌ام را،
پرسش‌های بی‌پاسخم را،
قلبم را که گاهی تپش‌ش کند می‌شد،
اما همیشه برای چیزی راستین می‌تپید.

تو، که مرا تغییر نمی‌دهی،
بلکه می‌گذاری باشم:
پسری در افسانه
که نیازی به جنگیدن نداشت،
بلکه فقط
اجازه داشت یافته شود.

و آنگاه که جهان دوباره بیش‌ازحد می‌شود،
شلوغ، کج، پر از محرک،
آنگاه تو آنجایی،
چون جنگل،
چون پایان داستانی
که در آن نفسی عمیق می‌کشی.

و زمزمه می‌کنی:

«می‌مانم.»

آخرین بروزرسانی ۷ مهر ۱۴۰۵